گلساگلسا، تا این لحظه 10 سال و 21 روز سن دارد

گلسای من

عید-91

شروع عید 91 برای ما با عروسی یکی از بهترین عزیزانمون رویا جان ( برادر زاده بابایی ) بود. 24 اسفند از بوشهر حرکت کردیم و دو روز اصفهان استراحت کردیم که مثل همیشه اول یه سر به بازار و  33 پل و نقش جهان و دیگر دیدنیهای اصفهان زدیم ( همراه با خوردن دیزی سنگی ) و بیست و ششم رفتیم سنندج که از همدان تا سنندج همچین برفی میبارید . در شب برفی بیست و هفتم مراسم عقد کنون با رسم و رسومات کردی انجام شد .که خیلی قشنگ و دیدنی بود و ما خیلی دوست داشتیم  گلسا میگفت : مونا چشمام و بگیر برف میره تو چشمم . و فردای اون روز به بازار سنندج و آبیدر رفتیم و  برف بازی و سرسره بازی کردیم و گلسا خیلی خوشش اومده بود و حسابی خیس خیس شدیم و  اول فروردین...
19 خرداد 1391

پرشین بلاگ

سلام از همه دوستانه خوبم که برای ما نظر گذاشتن تشکر میکنم و وبلاگهای قشنگ همه شما رو خوندم فقط متاسفانه برای دوستانه پرشین بلاگی نتونستم نظر بذارم و error  میداد امیدوارم دیگه این مشکل پیش نیاد و بتونیم همیشه به همدیگه سر بزنیم . ...
1 ارديبهشت 1391

گلسای شکلاتی 38 ماهگیت مبارک.

گلسا کوچولوی ما بَن بِن بُن ١ رو تموم کرده و حدود ٥٤ کلمه رو میتونه بخونه.راست و چپ رو هم یاد گرفته . گلسا موقعه خواندن کلمه نان  رو به بابایی: بابا این نان ِ  ، نون نیست آ . توی مغازه خشکبار فروشی گلسا یه ریز میگفت شکلات میخوام هر چی بهش میگم گلسا خونه شکلات زیاد داریم مگه ول کن بود به شکلات دونه ایی هم راضی نمی شد اونجا هم حداقل شش هفت نفری بودن خلاصه یه بسته شکلات بزرگ که انتخاب کرده بود خریدیم و دادیم دستش. گلسا بسته شکلات رو بو کرده و میگه : هوووووم م م م . مونا بوی شکلات میده. احتمالا اونجا همه با دیدن ما که کلنجار میریم با گلسا فکر کردن که ما چقدر خسیسیم .گلسا واقعا عاشقه شکلاته و زیاده روی کردنش در خوردن شکلات...
2 بهمن 1390

از احوالات مهر و آبان ماه گلسا

مهر ماه یکی از دوستان اومده بودن خونمون  که یه نی نی کوچولوی ناز داشتن. آقای مهمون برای اینکه بچه ها سرگرم بشن به گلسا گفت توپش بیاره و گلسا رفت و یه توپ خیلی بزرگ آورد. آقای مهمان : وای چه توپه گنده ایی !!!!!! گلسا : گنده چیه؟ بزرگ . بابا : گلسا غذاتو بخور تا بزرگ بشی گلسا یه قاشق از غذاش خورد و گفت : ببین هنوز کوچولوام . گلسا : شب بخیر من : شب بخیر مامان گلسا : نه بگو شب بخیر قربونت بشم من یا شب بخیر عزیز دلم. یکی دو تا بیسکویت لیدی فینگر توی پلاستیکش مونده بود روی میز .بعد از شام گلسا اومده میگه : مونا میخوام بیسکویت بخورم من : گلسا الان نه تازه شام خوردی. گلسا : حیفه بذار بخورمش.   گلسا : اباییم ...
1 بهمن 1390

عزیز من گل من تولدت مبارک تولدت مبارک

نازنینم گلسای من تولد سه سالگیت مبارککککککککککککککک.                 جمعه 4 آذر 90 سومین ساله تولده گلسای عزیزم بود که یه جشن کوچولو واسش گرفتیم. گلسا خیلی خوشحال بود از شب قبل لباس عروسش پوشیده بود و با عروسکش در مورد تولد حرف میزد و شعر میخوند تا فردا هم که صبح پاشد یه ریز لباس عروسش تنش بود. منم دلم نمی اومد عوضش کنم. و با هر بادکنک یا وسیله تزیینی که آویزون میکردیم واسه خودش میخوند: تَبَل بُلِت مبارک .(تولدت مبارک). کیک تولدشم خودم درست کردم که موقع تزیینش گلسا هم کنارم نشسته بود و تا تونست خامه بازی کرد. هدیه تولدش اگه نقدی بود میبرد توی کمدش میذاشت و...
1 بهمن 1390

چه جوری میشه خوشگل شد؟

گلسا مدل درختهای نخلی که تنه تپل و کوتاه دارن رو نشون میده و با خوشحالی میگه : مونا  آناناس.   قصه از زبون گلسا : من و بابا و مامانم رفتیم خیابون پفک خریدیم.   کباب گرفته بودم موقع خوردن اولین لقمه که دادم به گلسا  گفت: پیازم میخوام. من : گلسا دهنت بو میگیره همینجوری بخور   .... خلاصه یک پیاز کوچولو پوست گرفتم و روی هر لقمه اش یه کوچولو گذاشتم بعد بابایی به گلسا : چه پیاز خورییم شده. گلسا : پیاز میخورم خوشگل بشم.   بابایی  واسه گلسا یه هلی کوپتر معمولی خریده بود که فقط دور خودش میچرخه و روی یه پایه ثابت  یه ذره بلند میشه با خوش...
19 مرداد 1390

خانه بازی بادبادکها

غذا گرفته بودیم کنارش کلم قرمز بود گلسا : من پلپل (فلفل) دوست ندارم من : فلفلها رو میدیم بابا بخوره دهنش بسوزه گلسا : نه زبونش میسوزه بعد از صحبت تلفنی من و زندایی نرگس گلسا : مامانی گفتی مهدی (دایی گلسا ) رو ببوس . آخه وقتی من با دوستام صحبت میکنم آخر مکالمه معمولا به بوسیدن بچه هاشون ختم میشه گلسا خانه بازی بادبادکها رو خیلی دوست داره وقتی میبرمش اولش یه صندلی پیدا میکنه و آروم میشینه و نگاه میکنه یه چند دقیقه که گذشت کم کم یخش باز میشه اونقدر که موقع رفتن با کلی گریه و زاری میبرمش. و با بازیهایی که خاله فرخنده انجام میده کلی بهش خوش میگذره و دفعه پیش علاوه بر بازی گلسا نقاشی هم کشید و کاغذهای رنگی رودوست داشت روی خط خطیهایی ک...
4 مرداد 1390

یه سفر کوچولو

برای گلسا آرد ذرت و آب و رنگ و وردنه و قالب و .... گذاشتم که واسه خودش خمیر درست بکنه و هر چی میخواد قاطی پاطی بکنه که خیلی هم بهش خوش گذشت.         گلسا کارتون تام و جری رو خیلی دوست داره و هر موقع که میریم کتابفرشی هر کتابی که عکس موش و گربه روی آن باشه حتما برش میداره و قصه کتاب رو که میخونی حتما باید بجای کلمه موش و گربه بگی تام و جری. یه چند روزی رفتیم اصفهان و بابایی عمل سنگ کلیه انجام داد و بخاطر گرمی هوا زیاد نتونستیم جایی بریم.   کتابهایی که گلسا دوست داره و میخواد که مرتب براش بخونیم از صفحاتش فیلم گرفتم و صدامو ضبط کردم (صوتی و تصویری ) . وقتایی که نتونم واسش کتاب بخونم این...
20 تير 1390

روز پدر و عروسی دایی مهدی

روز پدر رو به بابای مهربونم و همسر عزیزم و همه پدرهای خوبه دنیا تبریک میگم. ٢٦ خرداد ماه مصادف با روز پدر عروسی دایی مهدی و نرگسی بود. از همینجا پیوندشون رو تبریک میگم و براشون آرزوی خوشبختی میکنم و امیدوارم سالیان سال به خوبی و خوشی کنار هم زندگی بکنن.     عکسهای گلسا قبل از رفتن به عروسی          میخواستم به گلسا غذا بدم .یه قاشق بردم طرفه دهنش و بهش میگم : خانمی بفرما گلسا : به خدا زحمت نکش ( برای اینکه خودش هر جوری میخواد بخوره)   مامانم : گلسا پنج شنبه عروسیه دایی مهدی ِ گلسا : نه عروسیه نرگسیه چند دقیقه بعد دوباره به مامانم میگه : حوصله ندارم برقصم ...
30 خرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به گلسای من می باشد